تبلیغات
ا میگم نبین اینجا رو!!!!! - مادر بزرگ= فرشته ی زندگی
شنبه 22 فروردین 1388

مادر بزرگ= فرشته ی زندگی

   نوشته شده توسط: مونا    نوع مطلب :درد دل با ....... ،

 

چند روزی بود بد جور دلم گرفته بود و دلم بدجوری واسه مامان بزرگم تنگ شده بود.

به خاطر همین یاد دفتر خاطرلت قدیمیم افتادم كه تو اونروزا و اون شرایط سخت چقدر برام مسكن بود.هر چی تو دلم بود توش می نوشتم و این مربوط میشه به ساله 1381 كه مامان بزرگم و از دست دادم.

حالا دلم می خواد احال و هوایی كه اون روزا داشتم و نوشتهام و انجا هم بنویسموبا این تفاوت كه اون موقع ها احساساتم و سعی می كردم خیلی كتابی بنویسم ،نه به صورت عامیانه.

......و بالاخره صاعقه ایی خانمان برانداز بر باغ زندگیم فرود آمد.آنچنان سوختم كه خاكستر هایم فضای پیرامون اطرافیانم را در بر گرفت.اتفاقی كه هیچ جایی برای پذیرشش وجود نداشت.

فروریختم.............شكستم..........

مادربزرگم،مامان جون خوب و مهربان من،مهربانتر از جانم،از این دنیای فانی رخت بر بست و به دیار باقی شتافت.

انعكاسش در فامیل به قدری غم بار بود كه نمی توانم توصیف كنم.

آخر چگونه می توانم غم نبودنش را تحمل كنم ،او رفت و دنیایی ار امید و خاطره را با خود برد.كوچ او برایم ناگهانی و تكان دهنده بود.حتی ذره ایی از دست دادن او را تصور نمی كردم.فكر میكردم این فرشته ی دوست داشتنی من سالها ی سال،همیشه و همه جا با من خواهد بود ....

ای كاش می توانستم مامان جون از دست رفته و به خاك خفته را بیدار كنم.....

مامان جون رفت اما یك دنیا خاطره از او در دلم زنده ماند.

او زنی بود مهربان و دوستداشتنی ،دوستی خوب كه هیچ دوستی مثل او نبود،كسی كه به جرئت میتوانم بگویم كه در طول عمرش مرتكب گناه نشد،دروغ نگفت و به همه عشق ورزید .آری مامان جون من رفت، اما یاد چهره ی پر مهرش، نصیحتها ومهربانیهایش برایم باقی ما ند.

او همیشه در قلبم است و برایم نمرده،دوستش دارم و خواهم داشت.

....وای خدا پرنده ی دعا كننده ام،همدم دلداری دهنده ام،حلال مشكلاتم،نور چشمانم،ستون زندگیم،پشت و پناهم،جان به جان آفرین  بخشید.....

....ای مرگ ننگ باد.....

آری مرگ همه روزی فرا خواهد رسید و با درد و رنج اطرافیان اوج خواهد گرفت.

یك صبح تلخ كه  بدترین صبح زتدگی من بود،صبحی كه شبح مرگ سایه شومش را مجددا بعد از سه ماه بر در خانه ما پهن كرد،روز وداع بود،گر چه نشد وذاعی بكنیم.روحم،عشقم،عزیزترین كسی كه نمی دانم چه واژه ایی بكار ببرم برای اینكه بگویم چقدر دوستش دارم و داشتم ،برای اینكه بگویم بدون او هیچم هیچ،عزیز ترین كسی كه سراغ داشتم و دارم،چهره ی همیشه خندان  هنگام با الله اكبر اذان صبح از لبخند باز ایستاد و دار فانی را وداع گفت."مرگ"شبح مرگ او را ربوده بود و تنها جسم خاموش او بود كه در بستر به خوابی عمیق و ابدی فرو رفته بود.

جسم و روحی كه وقتی مرا در آغوش می گرفت احساس خوشبختی مرا در بر می گرفت چون سبكترین آدم روی زمین میشدم.

رفت،رفت كه دیگه برنگرده و پیراهن سیاه عزا را بر تن عزیزان و نزدیكانش بپوشاند.

..........

حالا كه دارم این نوشته ها رو تایپ می كنم شر شر اشك هام براهه.هنوز دلم می خواد چشمام و ببندم و وقتی دوباره باز می كنم ببینم همه انها یه خواب بود ه یه كابوس تلخ و مامن جون كنارمه.

تو اپ بعدی بقیه   خاطراتم و تایپ میكنم. واسه امشب كافیه.سرم درد میكنه و دلم می خواد داد بزنم و بگم مامان جون برگرد.هنوز باورم نمیشه كه 7 سال گذشته و 7 ساله كه كنارمون نیستی

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 


برچسب ها: درد دل با شما ،

foot pain
شنبه 25 شهریور 1396 05:45 ق.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this website.
It's simple, yet effective. A lot of times it's very hard to get that "perfect balance" between superb usability and visual appearance.
I must say you've done a superb job with this. Also, the
blog loads very quick for me on Internet explorer.
Superb Blog!
maciedemmel.wordpress.com
جمعه 13 مرداد 1396 08:43 ب.ظ
Just desire to say your article is as amazing. The clearness in your
post is just excellent and i could assume you are an expert on this subject.

Well with your permission allow me to grab
your feed to keep updated with forthcoming post.
Thanks a million and please continue the rewarding
work.
elnaz eshghe googoosh
پنجشنبه 27 فروردین 1388 07:54 ب.ظ
salam webe aliye dari be man ham sar bezan eshghe avalo akharam googooshe montazeretam
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر